تبلیغات
دختران شاد - دوستان قدیمی از لندن تا اهواز...روز موعود.....
وای خدا چقدر خوبه ..دیال آپ چی بود آدم رو دق میده ... نتم قطع شده بود اونم روز عید قربان ..دیگه مشکل از مخابرات شرکت بود که دو روز بعدش رفع شد !!!
بگذریم بریم سر اصل موضوع :
هفته گذشته تصمیم گرفتم حالا که زهرا اینجاست شب عید قربان با بچه های هنرستان  جمع بشیم ..
از همون سه شنبه با بچه ها هماهنگ  کردم  قرارمون ساعت 5 بعداز ظهر مجتمع تفریحی فجر بود .  فجر مجتمع تفریحی سپاه ست. چون پیست کارتینگ  داره و اصلا به قصد کارتینگ قرار رو اونجا گذاشتم

تقریبا 11 نفر بودیم ..من و سحری و حدیثی و نیلو و زهرا لندنی  و زهرا ق و زینب و سمیه و امل  و خواهرم عسلی که همراه من بود و حدیث از همکلاسی های یونی که آشنایی قبلی با زهرا لندنی داشت 
و همراه سحری بود.

اولین نفری که به در مجتمع رسید من و عسلی بودیم یه دقیقه بعد زهرا ق و زینب و سمیه اومدن و دیگه دم در نایستادیم و وارد شدیم .. داشتیم از در ورودی رد می شدیم که یه آشنایی زوری با مامور حراست هم پیدا کردیم و یه خورده تذکر .. بچه ها از تذکر ناراحت شدن ولی من همه چی رو به خاطر با هم بودن و اینکه نذارم چیزی خوشی مون رو خراب کنه ، ندید می گیرم .

بعد 2 مین حدیثی و نیلو و بعدش سحری و حدیث اومدن و رفتیم سمت چمن ها که بشینیم  که باز خانووم حراست تشریف آوردن که بازم کسی هست که بیاد و منم گفتم یه 2-3 نفر دیگه از بچه ها هستن .. خلاصه خانووم نگران بود که اون 2-3 نفر احیانا پسر نباشن (
) بعد از اینکه بهش اطمینان دادم که هممون دختریم ، گفتش قدم همتون رو چشم

 خلاصه رفتیم سمت چمن ها تا زهرا و امل برسن ما هم شروع کردیم به  عکس گرفتن .. یعنی حدیث که عشق عکسِ شروع کرد و ما هم دنبالش ..هرکی می خواست عکس یه نقره یا 2 نفره با یکی از بچه ها بگیره مگه می ذاشتیمش .سریع 11 نفر می ریختیم سرش .. یه کیفی میداد .. دیگه حین عکس گرقتن بودیم که یکی از بچه ها گفت زهرا داره می یاد ... من سرم و برگردوندم و دیگه نفهمیدم کی رفتم سمتش .. فکر کنم دویدم ...زهرا اینقدر محکم بغلم کرد اصلا حس نکردم که 5 سالی هست که ندیدمش.. دلم براش خیلی تنگ شده .. اون موقع یه احساس خیلی عالی  داشتم در حد وصف نا شدنی

یه چند مین بعدش هم امل اومد و بعدش نشستیم و از خودمون حرف زدیم .. و زهرا ق هم عکسای اون موقع دوران هنرستان رو درآورد .. چقدر چهره ها ضایع بودن .. ریسه بودیم از خنده (خوشبختانه من بینشون نبودم )

بعدش باز بلند شدیم و عکس گرفتیم .. چون هوا داشت کم کم تاریک می شد و توی تاریکی هم عکس ها خوب نمی یوفتن ..
فکر کنم عکس ها خیلی قشنگ افتادن چون تنوع رنگ شال های بچه ها  خیلی زیاد بود .. (هنوز عکس ها به دستمون نرسیده  من نتونستم دوربین رو ببرم و نیلو دوربین آورد و عکس ها همه دستشه ..

بعد کلی عکس گرفتن  رفتیم سمت کارتینگ .. من شده بودم تورلیدر

بچه ها هم پشت سر من .. مینو کارتینگ کدوم ور ... یعنی باید بریم تا انتهای محوطه ...
منم دقیق نمی دونستم مکان کارتینگ کجاست .. وقتی به پیست رسیدیم فهمیدم رسیدیم نزدیکای در ورودی  (
) اینطور بود  یه دور کامل کل محوطه به اون بزرگی رو با بچه ها زدیم البته خوب بود اینقدر حرف زدیم نفهمیدیم کی رسیدیم فقط پاهامون درد گرفته بود

خلاصه رفتیم تو کافی شاپ کارتینگ نشستیم و آمار گرفتم که کیا می یان کارتینگ تا بلیط بگیرم .. 7 دقیقه دور توی پیست 10 تومن .. نامردا هیچکی جز سحری و عسلی پایه نبودن .. بیشتریا یا ترس و بهانه می کردن یا می گفتن که  10 تومن واسه 7 دقیقه و اصلا برای کارتینگ نمی صرفه ... بی ذوق ها .. استاد ضد حال بودن .. ولی من و سحری و عسلی کم نیوردیم که

3 تا بلیط گرفتیم و منتظر تا نوبتمون بشه و بچه ها رو معطل خودمون کردیم (آخیش
) .. تا نوبتمون بشه با بچه ها توی کافی شاپ نشستیم .. یه 10 دقیقه بعد تقریبا ساعت 6:30 مهرنوش و حدیث (یکی دیگه از بچه های هنرستان) اومدن وای چقدر تغییر کرده بودن .. من رو بگو اینجور شده بود مخصوصا واسه مهرنوش

دیگه با سحری و عسلی رفتیم بیرون نشستیم و نو بتمون شد و همه بچه ها اومدن بیرون تا ما رو تشویق کنند

با سحری و عسلی رفتیم سمت پیست تا کلاه و ...رو بگیریم . مسئول  اونجا ما رو هدایت کرد سمت یه اتاقی و یه چیزی گفت که من و سحری اینطور شدیم


گفت که شال و روسری رو در بیارین و موهاتون رو  جمع کنید و کلاه و پدال گردن و بگذارید .. ما هم عمرا اینکار رو می کردیم ..

دلیلشون این بود که شال و روسری خطرناک و موقع رانندگی باد می زنه و نمیشه کنترل کرد و لای زنجیر کارت گیر می کنه و ممکنه شخص خفه بشه  .. ما هم که زیر بار نمی رفتیم شال و روسری رو محکم کردیم  ولی مدیریت  هم زیر بار نمی رفت میگفت  تنها با مقنعه میشه برین تو پیست و سوار بشین مگه اینکه تعهد بدین که بلایی سرتون اومد عواقبش با خودتونِ اینو که گفت پسره کنار دستیش گفت نه با تعهد هم قبول نکن خطرناکِ  .. منم به سحری برگشتم گفتم که بیخیال یه روز دیگه می یایم و مقنعه می زنیم که راحت باشیم تازه من کفش ورزشی هم نپوشیده بودم دیگه بدتر

خلاصه دست از پا درازتر پول بلیط مون رو پس گرفتیم و  کارتینگ رو ترک کردیم
ولی زیاد هم بد نشد یه ساعت با بچه ها نشسته بودیم و حرف می زدیم  (ولی من کارتینگ می خوام)

دیگه ساعت طرفا 7:45 بود با بچه ها رفتیم سمت رستوران و زهرا  همه مون رو مهمون کرد.
سر میز شام بودیم  که راضیه و افسانه بازم از بچه های هنرستان ولی ازهم کلاسی های  سحری اینا بودند با سحری قرار گذاشتند  و اومدند و دیدیمشون .. هنرستان ما کوچیک بود 2 تا کلاس کامپیوتر داشت و البته بخاطر کوچیکیش  بود که بچه ها اینقدر باهم صمیم بودیم . ما کلاس کامپیوتر 2 بودیم و سحری اینا کامپیوتر یک
من راضیه رو می شناختم و دختر خیلی گرمیه و کرکره خنده ست یه چیزی تو مایه های سحری بلکه بیشتر
  ولی هرکاری کردم افسانه رو یادم نمی یومد تا اینکه اومدم خونه و دو سه روز بعد یادم اومد کیه ()

سر میز شام راضیه آمار تک تک مون رو گرفت وقتی فهمید از بین همه فقط زهرا و نیلو ازدواج کردن و اونم زهرا لندن زندگی می کنه و نیلو تهران .. می گفت میرم همین امشب طلاقمو می گیرم .. ما رو بگو (
) آخه خود راضیه هم 2 سال و نیم ازدواج کرده است .

بعد شام هم همگی آژانس گرفتیم و راهی منزل شدیم .. ولی قرار شد قبل اینکه زهرا برگرده یه قرار بگذاریم بریم Paint Ball ...خیلی عالیه من عاشق اینجور بازیام
  خیلی کیف میده

اون شب بعضی از دوستان بودن که هرکاری کردم نتونستم باشون گرم بگیرم ولی یکی هم مثل زهرا که 5 سال اینجا نبوده ولی از 5 سال پیشش هم گرمتر و صمیمی تر بود . ولی باز خیلی خوشحال شدم که همشون رو دیدم و خاطره هامون زنده شد .

خدا کنه که دوستی هامون همینطور پایدار بمونه  و دست دوستی  گرمی به هم بدیم  مثل زهرا



خدایا به خاطر دوستان پاک و خوبم شکر هواشون رو داشته باش
عاقبت بخیر بشن انشالله


به یاد دوستی هامون

پ.ن : به دلیل نداشتن عکس از عکس های آرشیو خودمون استفاده کردم  


طبقه بندی: روزی خاطره می شه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 آبان 1391 توسط happygirl | نظرات()
عسلی
جمعه 12 آبان 1391 05:37 ب.ظ
هی عجب روزی بود بدیش میدونی چی بود سوار کار نشدیم
منظورم کارتینگ
ولی عکس گرفتنمون باحال بود احساس میکنم من بیشتراز تو عکس گرفتم با اینکه دوستای من نیستن
اما من با(من)خیلی حال میکنم
واااااای مینو من عاشق کفش سحرممممممم
من میخوام من کفش سحرو میخوام(سلطان عموپورنگ)
پاسخ happygirl : منظورت سوار کارتِ دیگه عزیزم :D
آره نامرد ..تو بیشتر من با بچه ها عکس گرفتی:D
آره کفشاش قشنگن....
سودا
پنجشنبه 11 آبان 1391 09:26 ب.ظ
یادآوری
به لطف خدا و مهربونی شما دوستان ختم صلوات در روز شنبه سیزدهم ابان، روز عید غدیر برگزار میشه و حتما باید در این روز صلوات های مربوط به خودتون رو تلاوت کنید از صبح تاشب فرصت دارید که صلوات هارو بفرستید و تعداد صلوات های شما 1000 صلوات هست.
به یاد داشته باشید که ختم صلوات به نیت برآورده شدن حاجت خودتون و همه ی کسانی که توی ختم شرکت کردن هست پس موقع تلاوت برای همه دعا کنید. ان شالله با دعای دیگران در حق ما همه مون به حاجت هامون برسین.

ممنونم از حضور گرمتون[بوسه]
پاسخ happygirl : سلام عزیزم
ممنون از یادآوریت
به امید روا شدن حاجات همه دوستان
خوشحال شدم [بووس]
عاطفه
پنجشنبه 11 آبان 1391 05:03 ب.ظ
سلام مینو جان
مطلبت باعث شد همون روز به دوستم زنگ بزنم و دوباره به یادش بیارم که هنوز هم به یادش هستم
یک دنیا ازت ممنونم گلم
پاسخ happygirl : علیک سلام عاطفه جون
ایووووووووووووووووووووووووووووول .. خدا روشکر.... خیلی خوشحال شدم[بووس]
قربونت ...عزیزمی


نیلوفر
چهارشنبه 10 آبان 1391 02:22 ب.ظ
سلام مینو جون
مرسی ک ب وبلاگم سرزدی
هرچی سعی کردم نشد عکسارو آپلود کنم
zip کردم شدن 152 مگا
بلاخره یجوری بتون میدمشون
آهنگ وبلاگت هم باحاله
پاسخ happygirl : سلام به روی ماهت
خواهش عزیزم
اشکال نداره .. نمی خواد آپ کنی ... حدیث گفت تا 2 ماه دیگه بازم می یای اهواز ارت می گیریمشون
باحالی از خودتِ عزیزم :x
من
چهارشنبه 10 آبان 1391 09:01 ق.ظ
آره عزیزم جدیده، رب گوجه مجید ِ :دی
رااااستی دیگه رب گوجه مجید تولید نمیشه مگه
میگم هر کی بگه بیا توو جبهه ی من تو میری همون ورآآآآ
شگفتــــــــــــــــا
پاسخ happygirl : آخه می دونی من متعلق به دوتاتونم
از بس مهربونم ..هرکدومتون بگه بیا میام :D
:-P
من
چهارشنبه 10 آبان 1391 08:43 ق.ظ
بادیگاردامو بگم بیان
دیگه وبلاگ توأم امنیت جااااانی نداره بابا
بابا من هنوز جووووونم
هنوز به خیلی از آرزوهام نرسیدم..
چیکار من ِ بی زبووووون دارید
مینوووو نامرد به جا دفاع از من میری سمت سحری و جبهه شو دوووبل میکنی!!!
شگفتاااااااااااااااااا
پاسخ happygirl : :D
تو و بی زبونی .. جلل الخالق :D

عزیزم من طرفِ توام ... می خوای با هم بریم لهش کنیم
تو برو جلو من هواتو دارم ]
شگفتا جدیده نه :D
سحری
سه شنبه 9 آبان 1391 08:11 ب.ظ
سلوم
ناراحت نیستم جیگمل میخواستم فکر کنی ناراحتم و ناراحت بشی (هه هه هه هه )

هی" من "با تو هستم (خنده ، چشمک) تا دلت بخواد عکس به این اوشکلی دست به این اوشکلی ، مینو تو خونت رو کثیف نکن من با 18 چرخ میرم روش و بک میگرم که با خاک یکسان بشه و دیگه از این نظرای زیر دیپلم نده
چه خشانتی!!!


کلا دیدن دوستان قدیمی صفا داشت و من بیشتر از قسمت خوشمزه برنامه (دعوت زهرا به شام)لذت بردم شام رایگان خیلی لذت بخشه

افی روواسه این نشناختی چون مماغشو تیغیده بود
میگم نیدونم چلا میام اینجا کامنت بزارم گویشم عوض میشه !! فکر میکنی چلا؟


پیست هم که اساسا ضدحال خوردیم ام ا مینو جون من به دلایل امنیتی و اقتصادی از اینکه کنسل شد بسی خوشحالیدم و خاطره ی زیبایی در ذهنم نشق بست

راستی آهنگ وبلاگ اوشکله ودلم میخواد باهاش دستمال بازی کنم
هله هله هله
من دیگه برم
تا هایی دیگر بای
پاسخ happygirl : سلوم به روی ماهتــــــــــــــ
نامرد ... دلت می یاد منو ناراحت کنی :D
ایوووووووووووووووووووووول .. من جون بیا تحویل بگیر :D [خنده از ته دل]
چون اینجا کودک درونت کودک درون من رو می بینه جو گیر میشه اینجور صحبت می کنه :D
عزیزم از این خبرا نیست .. می برمت یه روز باید نقش بدی رو توی ذهنت ثبت کنم ..
با این آهنگ باید یزله بری نه دستمال بازی :-P ولی حالا که تویی برو مشکلی نیست
بسی خوشحالیدم از حضورت و نظرت مخصوصا 18 چرخ [خنده از ته دل]
بووووووووووووووس .. بای
نیلوفر
سه شنبه 9 آبان 1391 06:19 ب.ظ
سلام
من نیلوام
همون که توی فجر عکس میگرفت
اسم تورو بیاد نمیارم!
تو کدوم یکی از اونایی ک منو روانی کردن ؟
عکس عککککس عکککککککککسسسسس
پاسخ happygirl : سلام به روی ماهتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایول به جمع وبلاگ نویسا خوش اومدی جیگر
تو خجالت نمی کشی یعنی من رو نمیشناسی .. تورلیدرتون رو یادت نمی یاد .. آها چون اسم عکس اومد یادت نمی یاد [:D] الان می یام توجیهت می کنم :D
به من چه حدیث روانیت کرد هر دو قدم می خواست عکس بگیره ...
معلومه روانی شدیا :D عککککککسسسسسسسسسسس
عاطفه
سه شنبه 9 آبان 1391 11:12 ق.ظ
سلام عزیزم، با خوندن پست زیبات، هم خندیدم هم گریه ام گرفت.
آخه تقریبا با یکی از دوستام که چهار سال دوران دبیرستان با هم دوست بودیم سر یک سوئ تفاهم قهر کردیم این بود که با خوندن پست زیبات یاد اون دوستم افتادم و گریه ام گرفت مخصوصا اون جایی که نوشتی دوستت زهرا اومد و حال وصف نشدنیی داشتی
ممنون که دعوتم کردی
پاسخ happygirl : الهی ...قربون دل مهربونت
معلومه هنوز هم دوسش داری که گریه ات گرفت
خواهش عزیزم لطف فرمودی شما
من
سه شنبه 9 آبان 1391 10:27 ق.ظ
بابا اصالت
این حبک و حبیبی منظورش کی بود هاااان؟

الله هم متجه شدم داره...
ترجمه کن شیطون بلا.....
پاسخ happygirl : جانم :D
عزیزم این آهنگ تقدیم به شماهاست.. منظورش شماهایین :D
آفرین .. آفرین .. یعنی بعد این همه مدت که با من و امل و مدینه دوستی و توی اهواز ساکنی این چیزها هم متوجه نمیشدی باید یه فکری به حال خودت می کردی :D
ترجمه بی ترجمه باید بشینی خوب گوش بدی ببینی دیگه چی میگه ... این آهنگ خیلی ساده با کلمات ساده خونده شده اصلا من واسه آموزش زبان عربی گذاشتم یالا تلاش کن :D :-P
من
سه شنبه 9 آبان 1391 10:11 ق.ظ
دفترچه ارشد اومده...
میگیری؟؟
بگیرم؟؟؟؟؟؟
بگیریم؟؟؟؟؟؟؟
مردد هستم.....
پاسخ happygirl : می گم بهت حالا...
من
سه شنبه 9 آبان 1391 10:10 ق.ظ
یه قسمت آآییو من گفتم یه جاهاییو تو...
خو من خبر دادم که زهراااا اومد دیگه...
آخه یهو دیدم یکی از دور با چادر داره میاد محجبه ست و بعدم یهویی گفتم زهرا!!!
رووز خوبی بود...
خو چرا شال و روسری آ رو درنیاوردین کلاه که بهتره
میگم اون مرد بود که بهتون گفت شال و روسری درارید؟؟ینی با حضور خودش؟
شگفتــــــــــــــــــــــــــا...
در هر حال ما رو خیلی کاشتید اونجا
دفه آخرتون باشه
رووووز خووبی بیییید
زهراااااااااااا عااااالی بود
مهربون بود و الان بعد از 7سال که دیدمش مهربونتر هم شده بود...
زنده باشه ایشاالله.
ایی عکسا چیه ن بابا
کمبود عکسه
خب دیگه رخصت آبجی
پاسخ happygirl : اِ اِ تو بودی گفتی :D
اون موقع نمی دونستیم بهتره آخه من به تو چی بگم ...[زبووووووون]
نه مرد نبود .. پسر بود [خنده ] نه عزیزم چه خبره دیگه جلوی اون ..یه اتاق مجزا بود ...قبل اینکه بریم تو اتاق گفت چیکار کنیم
خوبتون شد .. نامردای ترسو ... یعنی آخر ضد حالین[زبوووووووون]
من آخر نفهمیدم 5 سال ندیدیمش یا 7 سال [خنده ] .. از تیر 84 تا آبان 91 میشه چند سال ؟؟؟(راستی 7 ساله :D)
نخند .. ایده و سلیقه و دید عکاسی نداری .. این عکسها اگرچه مربوط به اون شب نیستن ولی هنری هستند .. می خندی بهشون .. بدم حسابت رو برسن :D
به سلامت :D
سحر
سه شنبه 9 آبان 1391 12:34 ق.ظ
سلام
خواهم آمـــــــــــــد
پاسخ happygirl : علیک سلام
چی شده ؟؟؟
ازم ناراحتی؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
مرا عهدیست با شادی
که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جان من باشد
به دستم داد آن سلطان
که بنویسم این فرمان
که تا تخت است و تا عهد است
او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم
نگیرد غیر از او دستم
واگر من دست خود خستم
هم او درمان من باشد

*************
برروی بوم زندگی
هرچه که می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست
تصویر اگر زیبا نبود
نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید
آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن

****************
5 قانون ساده شاد زیستن رو به یاد
داشته باشید:
1)قلبت را از نفرت آزاد کن
2) ذهنت را از نگرانی آزاد کن
3)ساده زندگی کن
4) بیشتر بخشش کن
5)کمتر انتظار داشته باش

*****************
یک هیزم شکن وقتی خسته میشه
که تبرش کند بشه ،
نه اینکه هیزمش زیاد بشه
یادتون باشه تبر ما آدمها باورهامونه
نه آرزوهامون!!!

*****************
شاد شاد باشیــــــد

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//\

پیامبر(صل الله علیه و آله) میفرمایند:

"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."

اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//
چه قشنگ یک دوست توی بحران بهم گفت :
با خدا راحت باش.
به راحتی نفس کشیدن،
به راحتی آب خوردن.
خدا سخت نمی گیره.
پس خودت سختش نکن.
لا حول و لاقوه الا بالله...
(می نویسم تا یادم باشه همیشه ...)



» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نمایش آی پی

بیست تولز