تبلیغات
دختران شاد - اردوی شهرکرد و اصفهان
امسال تابستون هم مانند سالهای قبل بخش دانش آموزی ، دانشجویی (دختران، پسران) برنامه سفر تابستونی رو برگزار کردند.. پارسال بخاطر پایان نامه ام نرفتم و آجی ندا هم چون پایه ای چون من نداشت نرفت .. ولی امسال قسم خوردیم که حتما این سفر رو بریم ... 1 شهریور آجی کوچیکه با بخش دانش آموزی دختران رفت و 6 شهریور اومد و ما 7 شهریور رقتیم تا دیشب یعنی 11 شهریور ...
مقصد سفر شهرکرد و اصفهان بود که با باس می بردن .. من و ندا تا حالا با باس (اتوبوس خودمون ) سفر نکردیم .. یا با ماشین پدر یا با هواپیما می رفتیم سفر .. البته من تجربه یه بار قطار هم دارم .. سفر تهران با دوستان دانشگاه ... (یادش بخیر....)
توی این سفر فقط یک نفر رو ازقبل می شناختیم و می دونستیم حضور داره .. اونم دوست ندا بود و بچه پایه ایی بود و اسمش سحر بود ... دیوونه شدم از بس سحر دور و ورم هست
 این سحر خانوم ما با سحری من فرق داره و همونطور که گفتم دوست آجی ندا بود و کمربند مشکی کاراته و دان یک رو داره ...خلاصه ما نگران امنیتمون نبودیم
ساعت حرکت بعد از نماز ساعت 5 صبح بود .. واسه همین به بچه ها گفته بودن که از 11 شب قبل همه توی حسینیه فولاد جمع شن .. ما ساعت 2:30 رفتیم و اونجا کمی با بچه ها آشنا شدیم و کمی خندیدیم و گروه بندی شدیم .. هر 17 نفر یه گروه بودن و یه مربی هم داشتند و هر اتوبوس هم شامل 2 گروه بودند در کل این سری 4 تا باس بودند که هر باسی شامل 2 گروه به همراه مربی شون و یک آقای مسئول بود .. مسئول ما خیلی آدم خوبی بود .. الهی..... خیلی هوا دخترا رو داشت ... بعدا فهمیدیم که دوست بابایی می باشد و دختر نداره و 2 تا پسر داره و اونقدر نظر و نیاز کرده ولی باز خدا صلاح ندیده دختردار بشه ...از حاشیه بگذریم بعد نماز جماعت صبح ساعت 6 را افتادیم


صبحونه رو توی باس بهمون دادن
توی باس  بازی پانتومیم و شعر خوراکمون بود..

از کل جهان، کل جهان -->آسیایی هاشون
از آسیایی ها ، آسیایی ها-->ایرانیاشون
از ایرانیا ، ایرانیا -->خوزستانیاشون
از خوزستانیا، خورستانیا -->اهوازیاشون
از اهوازیا، اهوازیا -->فولادیاشون
از فولادیا، فولادیا -->اون دختراشون ، وای آدم می میره براشون
آدم می میره براشون

وقتی هم بستنی می خواستیم می خوندیم :

به یاد بستنی ، آی بستنی ; دلها غمین است
دلا خون گریه کن ، خون گریه کن ،
فولاد خسیس است (اینجا رو بلند می گفنیم و اونقدر می خوندیم تا برامون بستنی خریدن )

عصر ساعت 5 نزدیک شهرکرد بودیم هوا ابری شد و رعد و برق و باروون و همه ذوق مرگ .. دلم می خواست پیاده بشم و زیر بارون باشم ..راننده هم جو گیر شده بود .. جاده خلوت بود و خیلی بالا و پایین میشد .. این راننده هم گازشو گرفت و با سرعت می رفت و بچه ها جیغ

سپیده (خواهر سحر) صندلی رو محکم چسبیده بود ...حالا سرعتش باحال بود ولی یارو میرفت تولاین کناری .. بابا خوب توی این سرازیری و سربالایی تو که از جلوت خبر نداری چرا میری تو لاین کناری...تا اینکه حاج آقا بهش تذکر داد.. یادم رفت بگم  یه حاج آقا(آخوند) هم باهامون بود.. آخوند باحالی بود خیلی هم روشنفکر ...

خلاصه ساعت 7:30 عصر رسیدیم شهر کرد وتا 8-9 در اردووگاه و خوابگاه دانش آموزی ولی عصر (عج) شهرکرد مستقرشدیم .. حالا چرا 7:30 عصر چون راه ایذه و دهدز به شهرکرد با اینکه نزدیکتره ، خطرناکتره   پٌرِ درّه است .راه رو دورتر کردن و مسیر اهواز-اندیمشک-الیگودرز-شهرکرد رو به دلیل امنیت بیشترش انتخاب کردن...
هوا بسیار تووپ بود ... (نمای حیاط اردوگاه از بالکن)


روز اول اردو رو رفتیم قلع چالشتٌر .. قلعه ای که اصل و نسب کسی که توش رندگی می کرد  بر می گرده به محمدرضا قاجار
قلعه بانمکی بود .. مثل فیلم ها اینقدر دوست داشتم اندرونی شو ببینم ولی اندرونی شو داشتن تعمیر می کردن و به ما اجازه ورود ندادن و از پشت شیشه نگاه می کردیم ..این عکس اندرونی از پشت شیشه است چون خیلی شبیه حیاط جلویی قلعه ست دیگه عکس حیاط رو نمی گذارم


بعد اون پارک بانوان رفتیم بچه ها تا وارد شدن ذوق مرگ بودن... بعضیا کشف حجاب کردن و عکس می گرفتن ...بعضیا دوچرخه سواری ولی من که هروقت بخوام دوچرخه رو بر میدارم دور می زنم بیشتر زمین تنیس من رو به خودش جلب کرد ..رفتم سمتش و خانومه گفت اینجا کلاس آموزشی برگزار میشه و باید ثبت نام کنی ... شهرکردی ها هم برامون کلاس میذارن .. والا
خلاصه گفتیم بهترین کار عکس گرفتنه ... کلی عکس خوشکل و قشنگ گرفتیم ... تو پارک که راه می رفتیم تا یه نفر رو میدیدی تیپ پسرونه زده ، یکی از بچه ها می گفت این پسره کیه و سریع مقنعه شو می انداخت رو سرش و ما هم کرکر خنده .. که بابا این دختره
به دلیل مسائل دینی ، دیگه نمیشه عکس از پارک رو بگذارمجز از آسمونش .. که یکدفعه هوا ابری شد به همراه باد شدید

بعد پارک بانوان ، ما رو بردن به یه کوه بزرگ  که روی قله اش 6 شهید گم نام خاک شده بودند..و یک طرف کوه رو جاده کرده بودند  ولی باس ها نمی تونستند بیان بالا .. فقط آدمها و ماشین های سواری ...

خلاصه همه رفتند بالا من و ندا و سحر و منا از دوستای سحر ،از کل گروهها عقب موندیم و من پیشنهاد دادم که بچه ها رو جاده بشینیم عکس بگیریم حالا ما نشستیم رو زمین و ماشین بود که سرازیر می شد .. بابا تا 1 دقیقه پیش هیچ ماشینی نبود الان شد اتوبان .... حالا تا 5-6 بار هی ما می نشستیم زمین عکس بگیریم تا ندا می خواست عکس بگیره یه ماشین می یومد و دوباره پا می شدیم .. اینقدر خندیدیم که دیگه شل شده بودیم ...بار آخر نشستیم و تا عکس رو گرفتیم مسئول کل اردو خانم قلندری از روبروی ما اومد ولی نمی دونم چرا ما ندیدیمش اینقدر که سرگرم عکس و خنده بودیم تا اینکه صداشو شنیدیم : خانما شما اینجا چیکار می کنید ، چرا از گروه جدا شدین ، اگه ماشین بزنتتون من باید جوابگو باشم.. رفتم بالا به خاطر شما اومدم پایین (البته حق هم داشت) سحر گفت بچه ها صاحب اردو اومد بدوید .. ما هم سرمون رو انداختیم پایین دویدیم ..از اون موقع به ما می گقتن خلافکارها و کلی می خندیدم و مسخره می کردیم که ما رو بر می گردونن اهواز اونم با پژو ...(کلی خاطره داریم با این جمله)
یه موضوع به این کوچیکی رو خیلی بزرگ کردن و مربی مون اومد عصبانی که شما چیکار کردین که خانم فلانی اینقدر عصبانیه ... خلاصه شب وقتی برگشتیم اردوگاه از همه تعهد گرفتن که مقررات رو رعایت کنن آخه مقرراتی داشتیم که بعضیا هم رعایت نمی کردن

این هم چندتا عکس از بالای کوه از شهرکرد



اینجا دستم لرزید ولی عکسشو خیلی دوست دارم


دومین خلافمون روز بعدش رخ داد

روز بعد رفتیم اصفهان و بازار و میدون امام ..اتوبوس ما ، ما رو نبش خیابان سعدی که منتهی با بازار امام میشه ، پیاده کرد و گفتند ساعت 12 همه همین جا باشید ..من و ندا در 2 دقیقه فقط پولکی و گز گرفتم وبقیه شو عکس گرفتیم .. ساعت تقریبا 12 بود و ما رفتیم سر نبش خیابان سعدی و دیدم کسی نیست بعد دیدیم که چندتا از بچه ها بازم دارن می یان و یکی از مربی ها هم اومد و لی از باس خبری نبود .. مربی مون زنگ زد که شما کجایین .. ما هم گفتیم همونجا که گفتین و گفت اتوبوس زردرنگ می بینید ما هم 200 متر جلوتر اون طرف جاده یه باس زرد دیدم و گفتیم الان می یایم ... خلاصه رسیدیم به باس زردرنگ و دیدم خالیه .. اِ اِ پس کوشن ... دوباره تماس گرفتیم که شما کجایین و مربی گفت پیش پلیس گردشگری هستیم .. به راننده اتوبوس میگم پلیس گردشگری کجاست.. همین طور نیگاه می کنه می گم از اینورِ گفت آره مستقیم برید بالا ... آقا ما یه 200 متری باز رفتیم بالا تر و لی چیزی ندیدم بعد کلی تماس تلفنی فهمیدیم که می بایست تو خود میدون امام می ایستادیم ...خلاصه برگشتیم سمت میدون و لی باس رفته بود و یه مسئول آقآ و چندتا از مسوولین خانم منتظر ما مونده بودند ... خانم قلندری اومد سمتمون  که خانمها خجالت بکشید الان ساعت 12 است ؟؟؟(ساعت 12:30 بود ) ما هم که یه 30 نفری شده بودیم جا مونده بودیم پریدیم سرش که آقا گفتین همونجا که پیاده شدین وایسید ..بعد خانم برمی گرده می گه که شما که میدون امام پیاده شدین .. ما هم هی می گفتیم که بابا یکیمون توهم می زنه همه 30 نفر که توهم نمی زنن ما میدون پیاده نشدیم ...نگو راننده خان  باس ما خلاف اومده و ما رو نبش سعدی پیاده کرده وگفته من میدون امام پیاده شون کردم .. تورو خدا اصفهانیا رو می بینی .. اون از راننده اتوبوس زرده که نمیدونست پلیس گردشگری کجاست اینم از این راننده که دروغ می گفت ... بعد از کلی بررسی بی گناهی ما ثابت شد .. چندتا ون و سواری گرفتن و رفتیم دنبال بقیه بچه ها نزدیک باغ گلها...
وقتی رسیدیم .. بچه ها نامرد کلی بهمون خندیده بودن ... این سحر نامرد گفت دیگه باید چمدوناتون رو ببندید ... ما هم ریسه خنده ..
بعد از نماز توی یه مسجد کنار باغ گلها و نهار در فضای سبز کنار باغ گلها،وارد باغ گلها شدیم و بهترین عکس ها رو اونجا گرفتم ...

اینجا سردر باغ ژاپنی



















بعد کلی عکس شخصی گرفتن ، کل 200 نقر جمع شدیم و یک عکس دسته جمعی گرفتیم ..
از جاهای دیگه که رفتیم غار شیخ علیخان بود ...تاریخچه اش از این قراره که :
شخصی به نام سید عیسی از برادران امام رضا (ع) که برای دیدن برادرش امام رضا (ع) وارد ایران میشه ..مورد تعقیب ماموران حکومتی اون زمان قرار می گیره و به اطراف شهر کرد ، نزدیک کوهی می رسه و راه فراری براش نمی مونه .. به اذن خدا کوه تا قله شکافته می شه و از اون بالا می ره بعد از اینکه از کوه می گذره کمی جلوتر به دست ماموران حکومتی کشته میشه ...همون حوالی هم یه روستا هست به نام سرِ سِید هست ...وقتی این شکاف رو دیدیم خیلی شگفت زده شدیم .. قربون خدا آدم این همه معجزه ببینه بعد قبولت نداشته باشه !!!!
من نتونستن از غار عکس بگیرم چون گوشی موبایل توی اون تاریکی ضعیف بودو دوربین نیمه حرفه ایی مون هم نبرده بودیم ، چون نبردن دوربین عکاسی از مقررات بود .... ولی عکاسمون با اون دوربین حرفه اییش عکس گرفت ...که  به محض گرفتم عکس ها ، عکس غار رو می گذارم..
کنار غار یه چندتا کتیبه از دوران مشروطه مونده بود ..




از جاهای دیگه که رفتیم کوهرنگ بود ..و آبشار های اطراف اون
با امکانات کامل رفتیم تا بتونیم آب بازی کنیم ...ولی ما رو روز جمعه بردن و روز تعطیل بود و شلوغ ، امکان آب بازی نداشتیم ....(ناراحت) ...فقط روی سنگهای میانی رود حاصل از آبشار کلی عکس گرفتیم ... اینقدر شلوغ بود که توی عکسی که می خواستی بگیری یه 10 – 20 نفر دیگه هم تو عکس می افتادن


از جاهای دیگه این بود که ما رو بردن پیش ایل بختیاری و دوغ محلی دادن و از نزدیک با چادر و امکاناتشون آشنا شدیم .. پیشرفت کرده بودن .. لباس محلی نپوشیده بودن و واسه ییلاق و قشلاق هم از ماشین استفاد ه می کردن


بختیاری ها یه مراسم دارن به نام چوب بازی و رقص چوب
حاج آقای ما هم جو گیر یه چوب برداشت شروع کرد به رقص چوب و کمی بازی کرد.. چندتا از عشایر هم آنلاین چوب بازی رو نمایش دادن ....من که زیاد از مراسم بختیاری ها خوشم نمی یاد.. ولی قابل احترمِ


حوالی کوهرنگ برای نماز و نهار رفتیم به یه مدرسه شبانه روزی دخترانه که بالای یه کوه بود تقریباً..

آسمون و فضای مدرسه

عکسی از خورشید در کوهرنگ


یه چیز خیلی قشنگ تو ی شهرکرد ابر های آسمونشِ ....خیلی قشنگن







خلاصه سفر خوبی بود.. همش خاطره میشه
اون شعرهای اتوبوسی
"ایول ایولِ ، ایــــــــــول- حاجی تاج سرِ ، ایـــــــــــول" گفتنهای بچه ها توی جشن اختتا میه
جشن و جیغ و هورا بچه ها توی جشن
درگیری راننده اتوبوس با یه نفر موقعی که  ما درحال خوردن نهار توی رستوران خرم آباد در راه برگشت بودیم ..سر بی فرهنگی یه نفر که روی اتوبوس 400 میلیونی خط کشیده .. و آبرویی که حاجی ازش برد (ایول)
بازم حال گیری حاجی از مغازه ای تو کوهرنگ که تا دید 4 تا باس ایستادن قیمت اجناسشو برد بالا و حاجی بهش گفت دیگه بچه ها رو اینجا نمی یارم واسه خرید(آخه بعد یه سری پسران دانشجو و یه سری دخترن دانشجو در روزهای آینده می یان سفر)
موقع برگشت ، نزدیک فولاد  راننده اشتباه می ره و تا پلیس راه رامهرمز ما رو ببره و اینجاست که تیکه های بچه ها شروع میشه
فیلمبردارمون هم که از همه چی فیلم می گرفت ، صبحانه می خوردی ، نهار و شام  می خوردی، بستنی می خوردی ، از باس پیاده میشدی ، سوار میشدی ، خلاصه هرکاری می کردی فیلم می گرفت ولی آخرچیزی دستشو نمی گیره چون تو فیلم همه بچه ها یا نیم کلاه و عینک آقتابی می زدند، یا دوتا دستشون رو به صورت شطرنجی ، یا کیف یا هر چی که داشتن رو  جلوی صورتشون می گرفتن
یک عکاس هم داشتیم که واسه امور فرهنگی از طبیعت عکس می گرفت و این آقا ما رو می شناخت .. مرد خیلی خوب و ساده اییه و با اون دوربین تمام حرفه اییش چندتا عکس ازمون گرفت و گفت بعد از اردو بیاین ازم بگیرینش
در کل اگه بخوام از شهرکرد بگم ، شهر کوچیک و خیلی آروم و بی سرو صدا .. انگاری که مردمی نداره ...آدم دلش میگیره.. تنها خوبیش آب و هواشِ
من که از شهرهای کوچیک و آروم خوشم نمی یاد ... از شهرهای خیلی بزرگ و دَراندَشت مثل تهران هم بدم میاد.. و این دونوع  شهر رو فقط واسه مسافرت یک هفته ای می پسندم نه بیشتر

دنیا فقط اهواز ...




طبقه بندی: روزی خاطره می شه، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 شهریور 1391 توسط happygirl | نظرات()
مصطفی
چهارشنبه 12 خرداد 1395 12:33 ق.ظ
ایول دمت گرم، خیلی قشنگ بود.
موفق باشی
من
دوشنبه 20 شهریور 1391 08:01 ق.ظ
سلام عزیزم
بخدا همش دپرسم این چند وقته
بی حوصلم مینو
نذار پای بی معرفتی..
مطلبتم دیروز تا نصفه خوندم، همش عاااااااااااااالی بود و بهت حسودیم شد
رفتی صفایی دادی آآآآ
یه پا خلا.فکار شدی اونجا...
عکسااااااااااات هم مثل خودت عاااااااااالی بودن عزیزم
خوش به حالت...
بیا به منم انرژی بده...
البته حرف نزنیم بهتره، چون من این روزا اینجوریم:
و نمیخام تو هم ناراحت بشی عزیزم...
پاسخ happygirl : سلام به روی ماهت
آره میدونم عزیزم من که نباشم تو دپرسی :d (پر رو شدم نه :d)
نه جانم معرفت تو برام ثابت شده است ...
آره خلافکار حرفه ایی.. خیلی حال میده حدیث :d
عزیزم مگه من برگ چغندرم ..ناراحتی بیا پیشم ...بام بحرف روحیه ات عوض میشه ها .. خوب اگه تو ناراحتیت به دردت نخورم که کلا به درد نمی خورم که عزیزم
سحری
دوشنبه 13 شهریور 1391 04:55 ب.ظ
سلاممممممم
به به چه آپیییییییییییییییییی عالیههههههه
اول: اینکه اگه منم می اومدم از نظر امنیتت مشکلی پیدا نمیکردی (یادت رفته من حدیثو نفله میکردم ؟)
دویم : عجب شعری باحالیییییی از دخترا دخترا سحرجوناشون آی سحرجوناشون آدم کم میاره جلوشون بخون ها ماشالله ، احسنت
سویم: اندرونی رو پسندیدم
چارم: عکسات ماروکشت عکاس باشی
خیلی قشنگن اما یه سری نکات کلیدی رو باید رعایت میکردی که باید درکلاسهای من ثبت نام کنی تا برات توضیح بدم

پنجوم: میشه اسم خانم فلانی رو بگی ؟ میخوام بهش بگم چرا گذاشت شما برگردین همونجا بودین خوش بودین ماهم بودن شما خوش بودیم

ششوم:پولکی و گز یادت نره واسم بزاری
چی فکر کردی؟؟ هان ؟؟؟ خوندم خوندم تا برسم ببینم خوردنی چی خریدی یقه ات رو بگیرم
هفتم : نمیدونم چه اصراری دارن این مردم اصفهان که ادرس الکی بدن خو بگو بلد نیستم هم خودتو از عذاب وجدان نجا ت میدی هم مارو از راه راست خارج نمیکنی
هشتوم:عکس دوم و سوم وچهارم باغ محشرههههههههههههه
مینو جون فعلا تا اینجا خوندم میرمو برمیگردم میرمو برمیگردم
پاسخ happygirl : چه خبرته .. یعنی نصف شو خوندی این همه نظر داشتی..:D .. شوخی کردم ..ما بسی خوشحال می شویم از نظرات بلند جنابعالی
اول: بیچاره حدیث
دوم:بابا شاعررررررررررررررررر
چهارم: نه تورو خدا ..نمیری یه وقت ..اونوقت نمیتونم بیام کلاسهای عکاسیت :D
پنجوم : :D
ششوم: حالا تا ببینم :D
هفتم : والا ... فکر کنم یه مشکلی دارند
هشتوم : منم خیلی دوسشون دارم
باشه .. زود بیا بقیه شو بخون .. :P
ابوالفضل
دوشنبه 13 شهریور 1391 04:35 ب.ظ
عکس های خیلی زیبایی گرفتی مینو خانوم...
پاسخ happygirl : مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
مرا عهدیست با شادی
که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جان من باشد
به دستم داد آن سلطان
که بنویسم این فرمان
که تا تخت است و تا عهد است
او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم
نگیرد غیر از او دستم
واگر من دست خود خستم
هم او درمان من باشد

*************
برروی بوم زندگی
هرچه که می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست
تصویر اگر زیبا نبود
نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید
آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن

****************
5 قانون ساده شاد زیستن رو به یاد
داشته باشید:
1)قلبت را از نفرت آزاد کن
2) ذهنت را از نگرانی آزاد کن
3)ساده زندگی کن
4) بیشتر بخشش کن
5)کمتر انتظار داشته باش

*****************
یک هیزم شکن وقتی خسته میشه
که تبرش کند بشه ،
نه اینکه هیزمش زیاد بشه
یادتون باشه تبر ما آدمها باورهامونه
نه آرزوهامون!!!

*****************
شاد شاد باشیــــــد

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//\

پیامبر(صل الله علیه و آله) میفرمایند:

"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."

اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//
چه قشنگ یک دوست توی بحران بهم گفت :
با خدا راحت باش.
به راحتی نفس کشیدن،
به راحتی آب خوردن.
خدا سخت نمی گیره.
پس خودت سختش نکن.
لا حول و لاقوه الا بالله...
(می نویسم تا یادم باشه همیشه ...)



» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نمایش آی پی

بیست تولز