تبلیغات
دختران شاد
عیـــــد فطـــــــــــــــر مبــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

این ماه رمضان خیلی رمضان خوبی بود ، برام کمی متفاوت بود و دوسش داشتم با اینکه اغلب تا 1-2 ظهر تو گرما بیرون بودم و گاهی تا 8 شب ولی خیلی خوب بود تو همین روز های گرم بود که به این جمله «  که صبر و تحمل روزه باهاش داده میشه»
اعتقاد کامل پیدا کردم

خیلی خیلی عید مبارک باشه و کل عام و انتم بالف الف الخیر

به قول کاظم ساهر :عید و حب های اللیله الناس معیدیـن/لو أنت ویای اللیله العید بعیدین

وای که چقدر آهنگش رو دوست دارم


کل عام و انتم بالف الخیر

الان  یکدفعه ای دلم خواست واسه عید آپ کنم ولی قبل از اینکه آپ کنم یه نیگاهی به تاریخ آپ آخرم انداختم ...دیدم بله  تقریبا یه 4 ماهی شده که ننوشتم...اگه بگن دلم برای اینجا تنگ نشده دروغ گفتم و اگه بگم دوست داشتم آپ کنم هم دروغه.. ولی دیگه وبلاگ رو  آپ نمی کنم .....بگذریم

از شروع امسال هم که شادی ها و ناراحتی زیادی اتفاق افتاده ، بعضی ها شخصی بعضی ها هم عمومی بوده ....
از عمومی هاش قهرمانی فولادمون بود و شادی مردم مون و کلی جشن که انرژی زیادی رو بهم داد و همچنین قهرمانی عشقم آلمان .. از شخصی های قابل بازگو کردنش اینه که اگه خدا بخواد دارم به یه جاهایی تو خودشناسی می رسم ..البته هنوز  زیاد کار داره ولی خب خوشحالم که حداقل می دونم چی می خوام

دلم برای نوشتن این جمله تنگ شده بود------>شکرت خدا برای همه چیز

--------------
پانوشت : شنبه11 مرداد  1:20 AM
مهدیسی این چند روز عید منتظرت بود بیای ..ولی نیومدی
در جواب کامنتت در مطلب قبلی برات نوشتم که برای آیدیت پیام می گذارم ولی نیستی و اگه آیدی جدید داری برام بگذار ..ولی خوب نیومدی که بخونی
دوست داشتم باهم در ارتباط باشیم ، از حرف زدن بات لذت می بردم دوستم ، بهرحال اون آیدی رو هنوز چک می کنم 
اگه دوست داشتی بهم پیام بده تا در ارتباط باشیم اگه هم که نه ،امیدوارم  هرکجا که باشی شاد و سرحال و موفق باشی گلم



طبقه بندی: تسلیت و تبریک مناسبتها،  حرف های خودمونی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 مرداد 1393 توسط MiNo0o | نظرات()
وقتی این مطلب آپ بشه ..من رفتم صفا سیتی ..خیلی باحاله ..مگه نه
تا حالا انتشارآینده میهن بلاگ رو تست نکرده بودم ..امیدوارم مطلب خوب آپ شه
و اما ......
این ماه های آخر  خیلی استرس و فشار روانی روم بود از هر موضوع و مسئله ای بگید من ناراحتش بودم و استرس اش رو داشتم
ولی شکر خدا اوضاع خودم و خونه یکم نرمال تر شده ..ولی احساس می کنم ضعیف شدم و باید کمی از محیط دور بشم .. ولی کجا برم خب!!!!!
همه چی رو که گذاشتم کنار ...درس خوندن و کار.... و برنامه نویسی رو البته فعلا ... به خودم استراحت مطلق دادم

مامانم بهم پیشنهاد داد که مدتی برم شیراز پیش یکی از خاله هام که خیلی من رو دوست داره ..البته این بر میگرده به اینکه من دوست داشتنی ام خیلی ...منم خیلی دوسش دارم ...دو دل بودم که آیا برم یا نه .... از طرفی حال و هوام عوض میشه و از طرفی بابا بزرگ و مامان بزرگم هم که جدیداً رفتن شیراز و دلم براشون یک ذره شده و موقعیت خوبیه که دلی از دیدنشون در بیارم ...آخه قبلا هم گفتم که خیلی بابابزرگم رو دوست دارم .. میمیرم براش .. اصلا من تو خونه اش بزرگ شدم دیگه  .. بابایی دوم خودمه ...ولی خب دلایل شخصی هم دارم که منصرفم می کرد ...
تا اینکه مامانم خط میده  به بابابزرگم .. در نتیجه من نمی تونم روی حرف باباییم حرف بزنم دیگه ... تازه عروس خاله ام هم اس میده که بیا پیش خودمون ..ما به یه برنامه نویس نیاز داریم !!!! این حالت من بود

کلاسم هم تا دو ماه تعطیله فعلا ....این یکی بهانه هم از من گرفته شد

خلاصه همه و همه باعث شد که الان که این مطلب رو می خونید اهواز نباشم ...

تصمیم دارم هیچ کدوم از دلبستگی هام رو هم با خودم نبرم ..نه لپ تاپم و نه
دوربین عکاسیم و نه  گوشی به قول داییم غشی ایم .. نه اینکه موقع زنگ خوردن صداش در نمی یاد داییم بهش میگه غشی ..همون گوشی D600 قدیمیه خودم رو که فقط در حد تماس و اس است  رو می برم.. وبلاگ هم که یکی دیگه از دلبستگی هام واسه همین تصمیم دارم فعلا یه مدت نیام .. راستش رو بخواین جدیداً از وبلاگم هم خوشم نمی یاد .. نمی دونم چرا اینقدر تغییر و تحول داره در من شکل میگیره .. کلاً تصمیم دارم به چیزی وابسته و دلبسته نباشم

می خوام حالا که همه چی جور شده ..آزاد آزاد و رها شم ...


سال 93 رو هم پیشاپیش بهتون تبریک میگم ..
 امیدوارم که سالی پر برکت و سرشار از سلامتی و شادی و سربلندی و سرفرازی داشته باشید ...
من که سال جدید رو  از همین الان دارم حس می کنم ...
میدونم که بهترین ساله برای من ...
سالیه که شروع همه خوبی ها و شادیهاست برعکس سال 92 .. شکر خدا که بلاخره گذشت ..






شکـــــــــــــــــــرت خدا بابت همه چیز...درسته یه مدت کانکشنم قطع و وصل میشد ولی بدون که خیلی دوست دارم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا .. خیلی ...ول کن هم نیستم ... تا آخر دنیا هم پاتم قضیه همون آش کشک خاله ست .. بخوای نخوای پات هستم


الان که این مطلب رو می خونید  نیم ساعت بعد از اون زمانیه که مطلب « آرامش ؛ یکی از بهترین نعمتها...» رو آپ کردم تا آخرین عکسهایی که دوسشون دارم و توی سال 92 ازشون عکس گرفته بودم بگذارم .. ساعت 1 امشب هم نتم تموم میشه و چون شنبه عازمم  دیگه نت رو شارژ نمی کنم و به خانواده هم اعلام کردم اگه خواستن خودشون شارژش کنن ....خواستم این رو بگم چون نمی تونم نظرات این دو مطلب رو تایید کنم برای همین خبر ندادم  ..حالا اگه لطف کردین و اومدین شرمنده که نیستم تا تایید کنم ..حلال کنید

شاد باشید زیاد ..امیدوارم که خوشتون بیاد ....



طبقه بندی: حرف های خودمونی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اسفند 1392 توسط MiNo0o | نظرات()
امروز بعد از یک هفته ، آرامشم رو دوباره به دست آوردم.. خدایــــــــــا شکرتــــــــــــــ
راست گفته آذر بیگدلی که آدمی:
تا نعمت بٌوَد قدرش نداند.........بداند چون از او گردون ستاند...

چه نعمت بزرگیه این آرامش .....بازم شکر خدا .....

راستی میلاد حضرت زینب سلام الله علیها هم مبارک باشه

2 روز پیش ... صبح  به طور خیلی اتفاقی وقتی دم در خونه مون منتظر اومدن سحر (م) بودم صحنه خوشکلی از آسمون رو دیدم :




من عاشق انوار خورشیدم وقتی از پشت ابرها خودشون رو نشون میدن..

دیروز هم با وجود اینکه آفتاب تو آسمون بود  بارون اومد ..چه بارونی ...آفتاب تیز به همراه بارونی نسبتاً تند ...
بوی خاک بارون خورده ..وای خدا....
بهار ما  که شروع شده ....باغچه مون تقریباً سبز سبز شده ...... هوا کاملا بهاری ..




دیروز دیدم که درخت انجیر و توت مون میوه دادن ...ای جانم ..چقدر ناز شدن ...
گل های محمدی مون پر گل ...
خیلی حس خوبی دارم ...خدا یـــــــــــــــــــــــــا شکــــــــــــــــــــــــــرتـــــــــــــــــــــــــ

چند شب پیش هم به صورت خیلی اتفاقی از پیش پل هفتم رد شدیم و به صورت خیلی خودجوش وقتی چشممون به آبشار خورد زدیم کنار و بدو سمت پل



باد خنکی می وزید و هرچی به پل نزدیک تر میشدی به خاطر قطرات آب توی هوا ..هوا خنک تر می شد ...گذشته از اون قطرات آب بود که به صورتت می خورد و حس خوبی بهت القا می کرد ...


چون حرکتمون خیلی خودجوش بود ..دوربین عکاسیم همرام نبود ..برای همین کیفیت پایین این عکسها به خاطر کیفیت بد دوربین گوشیم در شبِ...

یه چیز بانمک ...
قبلا هم گفتم گوشیم گاهی هنگ می کنه  و صداش در نمی یاد ...برای همین روی ویبره میگذارمش که متوجه تماس هام بشم ولی جدیداً یه اتفاق دیگه ای می افته ..وقتی تماس رو Accept می کنم گوشی هنوز تو دستم می لرزه و بعد 1 دقیقه تماس رو برقرار می کنه 


حالا این خوبه ...سحری بهم میگه بیرون بودم و گوشیم زنگ خورد منم تماس رو Accept کردم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم ..نگو گوشی هنوز زنگ می خورد و صداش قطع نشده بود ..طفلی میگه جایی بودم که خیلی ضایع شدم  و حالا هرکس اونجا بود با خودش گفته این گوشی ندیده ست البته جالب اینجاست که طرف اونور خط صدای ویبره یا زنگ رو می شنوه ..یه جور آهنگ پیشواز رایگان

پانوشت :(گوشی سحر هم مارک و مدل گوشی منه ...)






طبقه بندی: حرف های خودمونی،  روزی خاطره می شه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 اسفند 1392 توسط MiNo0o | نظرات()
امشب ساعت 10 به صورت خیلی خودجوش و تنها به قصد ایجاد جاده ای انحرافی در افکار م  دوباره رفتم سر وقت کیک درست کردن
همه چی داشتیم به جز تخم مرغ !!!....خب باید چیکار می کردم ...شد قضیه همون مرده که به خانومش گفت : زن کیک بپز ولی تو خونه هیچی نداشت به جز آرد ..در نتیجه خانومش نون درست می کنه
خلاصه پس از سرچ های اندک 2 تا دستور کیک پیدا کردم که یکی گرفته بود از ماست استفاده کرده بود ..نمی دونم ماستش چیه دیگه ...دستور دیگه از سرکه استفاده کرده بود ...سرکه هم غیر منطقی بنظر می رسید ولی خب 2 قاشق غذا خوری بیشتر نبود و قابل قبول تر از ماستِ بود

مواد لازمش اینه :(***منبع دستور کیک ***)

آرد صرفه : 3 لیوان

شکر: 2 لیوان 

پودرکاکائو: نصف لیوان

جوش شیرین : 2  قاشق چایخوری

نمک : یک قاشق چایخوری

آب گرم :2 لیوان

روغن مایع : سه چهارم لیوان

سرکه سفید: 2 قاشق غذاخوری

نسکافه: یک قاشق غذاخوری

وانیل : یک قاشق چایخوری


دیدم 3 لیوان آرد زیاده میشه و خانواده هم نیستن و فقط من و عسلی موجود می باشیم ..واسه همین گفتم مواد لازمش رو نصف کنم ...به جای 3 لیوان آرد 2 لیوان آرد گذاشتم ...دقت کنید نصف عدد 3 میشه 2 ....باور می کنید تازه فهمیدم چه جور اندازه ها رو نصف کردم
شکر رو 1 لیوان گذاشتم (درست نصف کردم این رو خدا رو شکر) ..
پودر کاکائو رو هم یک چهارم لیوان   گذاشتم (این هم درسته)

به سفارش استادم به جای جوش شیرین از بیکینگ پودر استفاده کردم که اون هم نصف قاشق چایخوری چون اگه زیاد بشه مزه کیک به تلخی میره
اندازه نمک رو هم نمی دونم چرا نصف نکردم ..حتما خواستم کیک بقیه رو حسابی نمک گیر کنه

آب رو هم به جای 2 لیوان 1لیوان و نیم گذاشتم ...
جای جالبش اینجاست که اندازه بقیه مواد رو یادم رفت نصف کنم ..یکی نیست بگه مگه مجبوری اندازه ها رو نصف می کنی حواس پرت

ولی اینجور نیگاه نکنید ..کیک خوشمزه دراومد ...اصلا فک نمی کردم کیک بدون تخم مرغ و با سرکه خوشمزه در بیاد..والا

فقط کیک خیلی نرم و لطیفی میشه ..و اگه مراقب نباشید وقتی از قالب درش می یارید ممکنه بشکنه...

روی کیک کمی شکلات ریختم و با یک فنجون کاپوچینو شد یک دسر خیلی عالی به جای شام




حضرت محمد (صل الله علیه و آله) :

خداوند گوید من ناظر گمان بنده خویشم اگر گمان خوب به من برد خوبی بیند و اگر گمان بد برد بدی بیند.
(کنز العمال ج ۳ ص ۱۳۴ )


**********************
بعداً نوشت: امروزا یه جور عجیب شدم ...هم ناراحتم ..هم نیستم ...هم فکرم مشغوله ..هم نیست ..
هم دلگیرم هم نه ... هم شادم هم نه ...هم آزادم هم نه ..هم سرخوش ام هم نه ...
 چیزی ذهنم رو به خودش مشغول کرده ولی هرچی بهش فکر می کنم به جایی نمی رسم می یام که بنویسمش ولی باز چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم ...از مسئله ای ناراحتم ،   به توصیه دوستی می یام که گریه کنم تا سبک شم ولی گریه ام نمی یاد تازه وقتی بهش فکر می کنم خنده ام می گیره
 ...اصلا قاطی کردم حسابی امروزا ...فکر کنم به یه ریست نیاز داشته باشم ...سیستمم بدجور هنگ کرده بنده خدا!!!!     ..خدا خودش به دادم برسه ....


طبقه بندی: کیک پزی من :D،  حرف های خودمونی،  روزی خاطره می شه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اسفند 1392 توسط MiNo0o | نظرات()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اسفند 1392 توسط MiNo0o | نظرات()

این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !


همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.
اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.
او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.

  

هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.
همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.



تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.
اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچکی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.




دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.



اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار "معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.




ادامه داستــــــــــــــــــــان
طبقه بندی: داستان، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اسفند 1392 توسط MiNo0o | نظرات()
از اول هفته هی با بچه ها هماهنگ کردم که آخر هفته به بهانه تولد دور هم جمع شیم .قرار رو گذاشتم آخر هفته چون بعضی از بچه ها شاغل ان و فقط پنج شنبه ها بیکارن و از همه مهمتر ماشین نداشتم ..پدر گرام وسط هفته ماشین رو نیاز داشت و به هیچ عنوان بهم نداد
خلاصه با 12 نفر از بچه ها هماهنگ کردم .. قرارمون ساعت 2:30 ظهر جاده ساحلی کیانپارس پیش کتابخانه مرکزی بود ..امروزا آفتاب  یه خورده جون داره و وقتی در می یاد هوا از سردیش کم میشه و به قولی ملس میشه ..واسه همین به بروبچ گفتم ظهر بریم که حداقل توی آفتاب گرممون بشه  طبق برنامه ایی که ریختم قرار شد ساعت 2 از خونه بزنم بیرون و اول برم دنبال حدیثی و بعدش از سر راه  سحری رو بردارم و 2:30 سر قرار باشم ...

چشمتون روز بد نبینه ...وقتی وارد محله حدیثی اینا شدم ..گم شدم ..همینطور دور خودم می گشتم .. نه اینکه خونه حدیثی بیش از 2 بار نرفتم اصلا یادم رفته بود ..محله شون هم خیلی تغییر کرده بود ..خلاصه زنگ زدم حدیثی و گفتم حدیث گم شدم و الان سر خیابونی به اسم خیابون آزادی هستم ..حالا من هیچ میگیم که آشنا به محله شون نیستم ..جالب اینجاست که خودش هم نمی دونست این خیابون کدوم خیابونه ..هی می گفت منا تو کجا رفتی مگه و از داداشش می پرسید اونم نمی دونست   خلاصه تا ساعت 2:30 داشتیم هم رو پیدا می کردیم و آخر سر پیش یه دبیرستان دخترانه ایستادم و حدیث اومد پیشم..جریانی بود برای خودمون ..از اونور سحر هم اومده بود سر خیابون و هی اس میداد که کجایین ..کلی علف زیر پام سبز شد ..یکی از بچه ها هم با ماشینش  از 2:20 توی چهارشیر ابتدای بلوار کیانپارس منتظر ما بود ...هیچی دیگه ما ساعت 3 ساحلی بودیم و یه چندتا دیگه از بچه ها 3:30 اومدم ...یعنی من عاشق این وقت شناسی و برنامه ریزی خودمونم ...

آخر سر هم از اون تعداد 12 نفر فقط 8 نفر بودیم ...بقیه مشکل براشون پیش اومد و نامردا نیومدن
برخلاف هواشناسی ،هوا ابری بود و یه باد سردی هم می وزید ..کلی یخ کردیم..
اول کار کلی عکس از خودمون و کیک گرفتیم

این کیکم بود ..کیک آماده گرفتم ...



بعد از اینکه عکس گرفتیم برگشتیم نشستیم و دیدم که 2 تا از تیکه های توت فرنگی خورده شده ... هیچی دیگه بقیه اش هم خورده شد ... حتی به کیک تا بعد از  روشن کردن شمع  ها فرصت ندادن  .....نامردا



دقیقا تو این عکس مشخصه که تیکه ها توت فرنگی خورده شدن ..

آخر سر هم نشد شمعارو روشن کنیم ..باد مجال نمی داد ...داستانی بود و ما هم به صورت نمادین مراسم رو اجرا کردیم
بعد اینکه کل خوردنیا رو حرفهامون تموم شد بعد 2 ساعت رفتیم ...البته حرفها که تموم نشد ..همون خوردنی ها تموم شد
نشست خوبی بود ...دیدارها تازه شد و برای چندساعتی دلخوش بودیم




طبقه بندی: روزی خاطره می شه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط MiNo0o | نظرات()
(تعداد کل صفحات:37)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
مرا عهدیست با شادی
که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جان من باشد
به دستم داد آن سلطان
که بنویسم این فرمان
که تا تخت است و تا عهد است
او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم
نگیرد غیر از او دستم
واگر من دست خود خستم
هم او درمان من باشد

*************
برروی بوم زندگی
هرچه که می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست
تصویر اگر زیبا نبود
نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن
تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید
آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن

****************
5 قانون ساده شاد زیستن رو به یاد
داشته باشید:
1)قلبت را از نفرت آزاد کن
2) ذهنت را از نگرانی آزاد کن
3)ساده زندگی کن
4) بیشتر بخشش کن
5)کمتر انتظار داشته باش

*****************
یک هیزم شکن وقتی خسته میشه
که تبرش کند بشه ،
نه اینکه هیزمش زیاد بشه
یادتون باشه تبر ما آدمها باورهامونه
نه آرزوهامون!!!

*****************
شاد شاد باشیــــــد

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//\

پیامبر(صل الله علیه و آله) میفرمایند:

"هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بفرستد ( یعنی صلوات را بنویسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند."

اللهُم صّل علی محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\//
چه قشنگ یک دوست توی بحران بهم گفت :
با خدا راحت باش.
به راحتی نفس کشیدن،
به راحتی آب خوردن.
خدا سخت نمی گیره.
پس خودت سختش نکن.
لا حول و لاقوه الا بالله...
(می نویسم تا یادم باشه همیشه ...)



» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نمایش آی پی

کد آهنگ

بهترین کد آهنگ های جهان